تبليغاتX
صبا اگر گذری افتدت به دولت دوست ...


سالها تاریخ شمسی گشت و گشت

شادمان شد تا شنید این سرگذشت

روز میلاد امام هشتم است

هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 14:40 |
با سلام

شاید زمان زیادی از آخرین باری که مطلب نوشته باشم گذشته باشه

البته اکثر روزا میام و سر میزنم به وبلاگ

اما نمی دونم چرا حس نوشتن نیست

امروز دیگه تصمیم گرفتم بنویسم


به قول عزیزی :

تشنه را آب محال است فراموش شود


و به قول دیگری:

هر کسی کو باز ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

می خوام دوباره مثل قبل تر ها بنویسم

همیشه  همیشه

چون نوشتنه که بیشتر از همه چیز خالی می کنه منو

و شادابترم می کنه

...

گاهی تنها یک بیت شعر می تونه تمام حس و حال آدم رو بیان کنه

و خالیش کنه از دغدغه ها و فکرهایی که کوچک و بزرگ دور و برش رو پر کرده

و شاید به نوعی دوایی برای تسکین اونا پیدا میکنه

...

دوستان دیگه ای هم که قبلن ها اینجا می نوشتن رو هم دعوت می کنم تا نذارن این وبلاگ با پشتوانه چندین ساله اش راکد بمونه

انشالله که اینجا پربارتر از این بشه

منتظرم

یا علی

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 7:12 |

 

ای کاروان آهسته ران کارام جــــانم میـــــــرود     
         آن دل که با خود داشتم با دلستــــانم میرود
من مانـده ام مهجور از او بیچــاره و رنجور از او    
      گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون      
    پنــهان نمیماند کـه خــون بر آستــــانم میرود
محمل بـدار ای سـاروان تندی مکن با کـــاروان         
    کــز عشـق آن ســرو روان گوئـی روانـم میرود
او میرود دامن کشان مـــن زهر تنهایی چشان       
    دیـگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
باز آی و برچشمم نشین ای دلستــــان نازنین         
   کاشــوب و فریـــــــاد از زمین بر آستانم میرود
در رفتن جــــــان از بدن گویند هر نوعی سخن         
       من خود بچشم خویشتن دیــدم که جــــانم میرود
                                                          سعــدی

 ================

پی نوشت ها:

۱.داشتم تصنیفی از این شعر را گوش میدادم که مصادف شد با این پست.این شد که اینجا هم آوردمش.

۲.شکی عجیب بر وجودم سایه افکنده.هر روز که چشمانم را باز می کنم از خود می پرسم تو به خدا مومنی؟ایمان داری؟چقدر؟سوال اساسی ام شده این روزها!

۳.تا به حال اینقدر دچار تناقض نشده بودم در مورد لایف یا همان حیات خودمان یا حتی بیشترتر در مورد خودم!

۴.به قول دوست عزیزی این روزها اگر صدای استجابت به گوشتان رسید ما را هم فراموش نکنید که بسیار نیازمندیم.

+ نوشته شده توسط ب مثل بهار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:7 |

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 12:4 |

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود

                      گاهی ...

                              تمام من به تو تبدیل می شود


+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 15:24 |
...

خدایا! اگر در کنار طاعتت، عملم کوچک است، امید و آرزویم بزرگ و بسیار است.

خدایا! از آستان تو چگونه تهیدست و محروم برگردم، با آنکه گمان نیک من نسبت‏به جود تو، آن است که نجات یافته و رحمت‏شده مرا باز گردانی.

خدایا! عمرم را در رنج غفلت از تو تباه ساختم،جوانی‏ام را در سرمستی دوری از تو هدر دادم،خداوندا! آن روزها که به کرم تو مغرور شدم و راه خشم تو را سپردم، از خواب غفلت‏بیدار نگشتم.

پروردگارا! من بنده توام و زاده بنده تو.در آستان بزرگیت ایستاده‏ام و کرمت را وسیله تقرب به حضور تو قرار داده‏ام.

خدایا! بنده‏ای زشتکارم که به عذرخواهی آمده‏ام، از نگاه تو شرم نداشته‏ام، اینک از تو بخشش می‏طلبم، چرا که عفو، صفت‏بزرگواری توست.

آفریدگارا! توان آن نداشته‏ام که از نافرمانیت دست‏شویم،مگر آنگاه که به عشق و محبت‏خویش بیدارم ساخته‏ای، یا آنگونه بوده‏ام که تو خود خواسته‏ای.

تو را سپاس، که مرا در کرم خویش وارد کردی و دلم را از آلایشها و کدورتهای غفلت از خودت را پاک نمودی.

پروردگارا! مرا بنگر، نگاه آنکه ندایش دادی پس پاسخت گفت، و به طاعتش فراخواندی و به یاریش گرفتی پس مطیع تو گشت.

ای خدای نزدیک; که از مغروران و فریفتگان دور نیستی،ای بخشنده‏ای که نسبت‏به امیدواران جود و بخششت، بخل نمی‏ورزی،خدایا! مرا قلبی بخش که شوق و عشق، به تو نزدیکش سازد،و زبانی عطا کن که صداقت و راستی‏اش به درگاهت‏بالا رودو نگاهی بخش، که حقیقتش، زمینه‏ساز قرب به تو گردد!

خداوندا!

آنکه به تو معروف گردد، ناشناخته نیست،آنکه به تو پناه آورد، خوار و درمانده نیست،و آنکه تو، به او روی عنایت آوری برده دیگری نیست،خدایا! آنکه از تو راه را یافت، روشن شد و آنکه پناهنده تو شد، پناه یافت،خداوندا! من به تو پناه آورده‏ام، از رحمت‏خویش مایوس و محرومم مساز و از رافت و مهربانیت محجوبم مگردان.

خداوندا! در میان اولیاء خویش، مرا مقام کسی بخش که آرزوی محبت افزون‏تر تو را دارد.

خدایا! مرا شیفته یاد خود ساز و همتم را در نشاط دستیابی به نامهایت و قرارگاه عظمت و قدست قرار بده.

خداوندا! تو را به خودت سوگند، که مرا به جایگاه اهل طاعتت‏برسان و به منزلگاه شایسته و پسندیده خویش، رهنمون باش، که من، نه می‏توانم شری را از خویش دور سازم و نه سودی به خویش رسانم.

کردگارا! من، بنده ناتوان و گنهکار توام و برده عیبناک تو، که بسویت آمده‏ام. پس مرا از آنان مگردان که چهره لطف خویش از آنان برگردانده‏ای و اشتباهاتشان حجاب بخشایش تو گشته است.

خدایا!

مرا کمال گسستن از غیر و پیوستن به خودت عطا کن‏دیده دلهایمان را با فروغ نگاه به خود، روشن سازتا دیده‏های بصیرت دل، حجابهای نور را از هم بر درد و به کانون عظمت‏برسد و جانهای ما آویخته درگاه عزت و قدس تو گردد.

خدایا! مرا از آنان قرار ده که ندایشان کردی، پاسخت گفتندو نگاهشان کردی، مدهوش جلال تو گشت،با آنان، راز گفتی و نجوا کردی، آشکارا برای تو کار کردند.

خداوندا! هرگز نومیدی را بر حسن ظن خویش مسلط نساخته‏ام،و هرگز امیدم از کرم نیکو و زیبایت نگسسته است.

پروردگارا!

اگر گناهان مرا در پیشگاه تو خوار و پست کرده، پس به سبب توکل و اعتماد نیکویم به تو، از من درگذر.

آفریدگارا!

اگر گناهان، مرا از لطف والای تو دور ساخته، اما یقین به کرم و عنایتت، آگاه و امیدوارم ساخته است.

خدایا! اگر خواب غفلت، از آمادگی برای دیدارت، باز داشته، معرفت‏به نعمتهای ارجمندت، بیدارم داشته است.

خداوندا!

اگر عقوبت‏سنگین تو، به آتش دوزخم فرا می‏خواند، پاداش فراوانت، به بهشتم دعوت می‏کند.

آفریدگارا!

من از تو می‏خواهم و تنها به آستان تو دست نیاز برمی‏آورم و تو را خواستارم.

از تو می‏خواهم که بر محمد و دودمانش درود فرستی و مرا از آنان قرار دهی که همواره به یاد تواند و پیمان تو را نمی‏شکنند و از سپاس تو غافل نمی‏شوند و فرمانت را سبک نمی‏شمرند.

خدایا!

مرا به فروغ نشاطبخش عزت خود بپیوند تا تنها شناسای تو باشم و از غیر تو روی برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم.

ای شکوهمند و بزرگوار!

بر محمد و خاندان پاکش درود تو باد، و سلام بی‏پایان و بسیار.

-------------------------------

پی نوشت:پر از کلمه ام اما نوشتنم نمی آید . یک چیز را می دانم.خوب می دانم که امشب شب بزرگی است...

+ نوشته شده توسط ب مثل بهار در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:41 |

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 11:8 |

خدایا! بر پیامبر و دودمان پاکش درود فرست، و آنگاه که تو را می‏خوانم و صدایت می‏زنم، صدا و دعایم را بشنو و اجابت کن،و آنگاه که با تو نجوا می‏کنم، بر من عنایت کن،من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

آنچه را در دل من می‏گذرد می‏دانی، از نیاز من آگاهی، ضمیر و درونم را می‏شناسی و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نیست.

آنچه را که می‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگویم و به حسن عاقبتم امید بندم، همه را می‏دانی.

در آنچه تا پایان عمرم و از نهان و آشکارم خواهد بود، قلم تقدیرت نافذ و جاری است و افزونی و کاهشم و سود و زیانم، تنها به دست توست.

اگر محرومم سازی، کیست که روزیم دهد؟

و اگر خوارم کنی، کیست که یاریم کند؟

خدایا! از خشم و فرا رسیدن غضبت، به تو پناه می‏آورم.

خدایا! اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاواری که رحمت گسترده‏ات بر من عطا کنی.

خدایا! گویا چنانم که در پیشگاه لطف تو ایستاده‏ام و سایه‏سار توکل نیکویم بر من بال گشوده و آنچه را تو شایسته آنی گفته‏ای و مرا در هاله‏ای از بخشایش خویش پوشانده‏ای.

خدایا! اگر ببخشایی، کیست که از تو سزاوارتر به عفو باشد؟

اگر اجلم فرا رسیده و کار شایسته‏ای نداشته‏ام که مرا به تو نزدیک سازد، اعتراف به گناه را وسیله آمرزش تو ساخته‏ام.

خداوندا! با مهلت و میدانی که به نفس داده‏ام، بر خویش ستم کرده‏ام، پس اگر مرا نیامرزی، پس وای بر من.

خدایا! همواره در طول زندگی، از لطف و احسانت‏برخوردار بوده‏ام، پس از مرگ هم، لطف خویش از من دریغ مدار.

خدایا! چگونه مایوس باشم از اینکه پس از مرگ هم نگاه لطف و احسان تو بر من خواهد بود، در حالی که در طول حیاتم، با من جز احسان و نیکی نکرده‏ای.

خدایا! کار مرا آنگونه به سامان برسان که تو سزاوار آنی (نه آن سان که من در خور آنم).

خدایا! با بزرگواریت، به من عنایت کن، بر گناهکاری که در لجه جهل خویش فرو رفته است.

خدایا!

در دنیا گناهانی را بر من پوشانده‏ای که در آخرت، نیازمندترم که پرده پوشش خود را بر آنها افکنی.

خدایا! چون گناهانم را پوشاندی و بر هیچ یک از بندگان شایسته‏ات فاش نساختی، بر من نیکی کردی، خدایا، پس در روز قیامت نیز رسوای خلایقم مگردان.

خدایا جود و بخشش تو، دامنه آرزوهایم را گسترده است و بخشایش تو، برتر از عمل من است.

خدایا! آن روز که میان بندگانت‏به داوری می‏پردازی، با دیدار چهره رافت‏خود، مسرورم ساز.

خدایا! پوزش‏طلبی من به درگاهت، عذرخواهی کسی است که از عذرپذیری تو بی‏نیاز نیست، پس عذرم را بپذیر، ای کریمترین بزرگواری که زشتکاران، به درگاهش عذر گناه می‏برند.

پروردگار من! حاجت و نیازم را رد مکن و دست امید و آرزویم را از درگاه خویش، کوتاه مگردان.

خداوندا! اگر می‏خواستی خوارم کنی، هدایتم نمی‏کردی.

و اگر می‏خواستی رسوایم سازی، از عقوبت دنیا معافم نمی‏کردی.

خدایا! باور ندارم که در حاجتی دست رد به سینه‏ام بزنی، حاجتی که عمر خویش را در پی آن گذراندم و عمری از تو طلبیدم.

خدایا! ستایش ابدی و ثنای سرمدی تنها از آن توست، سپاسی همواره فزاینده و بی‏کم و کاست، آنگونه که تو دوست داری و می‏پسندی.

خدایا! اگر مرا به جرمم بگیری، دست‏به دامان عفوت می‏زنم.

اگر مرا به گناهانم مؤاخذه کنی، تو را به بخشایشت‏بازخواست می‏کنم.

اگر در دوزخم افکنی، به دوزخیان اعلام خواهم کرد که تو را دوست دارم.

                                                                                                     ادامه دارد...

-----------------------------------

پی نوشت:

۱.این متن دلنشین فراز هایی از مناجات شعبانیه با ترجمه آقای جواد محدثی است که از چند سال پیش دارمش اما راستش نمی دانم از چه منبعی گرفته ام و راست ترش اینکه خیلی به دلم می نشیند.

۲.دیگر اینکه بعضی وقتها با اینکه می خواهی حرفی بزنی گرهی باز کنی و تسکینی باشی اما حرفت نمی آید لال می شوی سکوتت می آید و دلت می خواهد چشمانت را ببندی و وقتی باز می کنی چند سال گذشته باشد...آخر من به یک تازه عروس که سه ماه هم حتی از تاریخ عقدشان نمی گذرد و ...چه حرفی دارم بزنم وقتی جواب همه ی برگه های آزمایش کانسر را تایید می کنند و پزشکانی که به موذی بودن نوعش اذعان دارند.شما بگویید؟؟حرفی می ماند اصلا جز اینکه خداوند حکیم داناست.

+ نوشته شده توسط ب مثل بهار در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 22:38 |




دیر نوشت:

دیروز هر چه تلاش کردم که بتونم پی نوشتی برای این پست بنویسم به علت کم آوردن شدید وقت متاسفانه نشد.

نیت اصلی بنده گذاشتن این شعر بود، اما بیشتر از یک ساعت برای پیدا کردن تصویری مناسب که به این مطلب بیاد تلاش کردم اما دریغ ...

بالاخره تصمیم بر این شد که طرحی برای این شعر بزنم

تقدیم به تمامی عاشقان آقا علی بن موسی الرضا (ع)

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 17:23 |

بیا کمی حوصله مان
از این حصـــارهای فولادی و سیمـانی
، سر برود!

بیا کــمی دلـمــــان بــــرای طــبـیـعت
، تنگ باشد!

بیا کمی برای سادگی های از دست رفته
،عزا بگیریم

بیا  کمی برای چوپان و نی و تنهایش
، غبطه بخوریم

 

  *** آرزوهای آقای Rast ***

درود های آقایRast را که پذیرا هستید؟
خب! مشارالیه باید اعتراف کند چقدر متعجب است وقتی می بیند نمی تواند در جمع نرگسی های خوب ننویسد!
ام م م ... خب اگر گمان می کنید که ایشان می خواهد از شما بخواهد که ایشان را به خاطر این مرخصی های گاه و بیگاه ببخشید، باید بگویم که مثل همیشه درست فکر کرده اید و اگر بازهم فکر کنید که کاسه ای زیر نیم کاسه این عذرخواهی ناگهانی! هست، بازهم باید به نشانه احترام کلاه از سر بردارم و برایتان ادای احترام کنم!!!
فی الواقع آقایRast امیدوار است بتواند چند وقتی از بعضی چیزها دور باشد و به دیدار یک انسان بسیار بسیار بسیار.... خوب! برود و از ایشان بخواهد که مشارالیه را بپذیرند برای بسیاری چیزها!

خب!
این مرخصی یک ماهه و چند روزه را باید به حساب مرخصی های استعلاجی بگذاریم دیگر نه؟

***صحبت های بلند بلند آقای Rast***

خب! آقای Rast به واسطه این بی جواب گذاردن های طولانی اعتذار می طلند و به دوستی که مدتها مطلبی نگارده اند، در گوشی مطالبی را ذیل همان کامنت، گفته اند اینجا هم بعضی چیزها را بلند تر می گویند که همه بشنوند:

آقای Rast درودهای خویش را از همین اتاق شیشه ای برای آقای" بنده خدا" می فرستد!
خب!
آقای Rast آنطور که شما در کامنت های گذشته نگاریده اید!( این هم یک کلمه جدید!) وارد بعضی مسائل نمی شود! باور کنید!!!مشارالیه فضاهای بی شماری را سراغ دارد که بتواند در آنها از خیلی چیزهای دیگر سخن بگوید اما در کنار این دوستان نرگسی، آقای Rast مشغول آبادانی fantastic world و یک عدد  Utopia بامزه و- البته به نظر خودشان- با خاصیت، هستند.
هرچند که همانطور که اگر یک بابایی بیاید و به برکه پر آرامش شما سنگی بیندازد،شما هرچه قدر هم که سعی کنید نمی توانید جلوی دوایر شعاعی موج ها را بگیرید! مشارالیه هم نمی توانند- بازهم به قول همان پدر خوب و مهربان آسمانی- جلوی دوایر شعاعی موج هایی که "دزدی آمد و سنگی انداخت و رفت" را بگیرد!
خب یعنی اینکه! این دوایر شعاعی بعضی مواقع به دنیاهای فانتزی هم می رسد!!!

اوه!
آقای Rast به نوعی آلزایمر زودرس جوانی مبتلا هستند! و کم مانده بود آدرس این عکس را فراموش کنند!
این عکس سیلوئت یا نگاتیو، عکس دره از جائی از یکی از روستاهاست که پنیر هایش بسیار معروف است. البته این را به حساب علاقه آقای Rast به طبیعت آنجا بگذارید و نه پنیر هایش!

و یک جمله به زبان نامادری آقای Rast:

In the last moments, people show you who they realy are(The dark knight - joker)

 

+ نوشته شده توسط rast در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 0:0 |